وقفه ها

 

چکیده

دراین نوشتار با استفاده از نظریات و روش تحلیل روایت به بررسی چگونگی روایت جنگ ایران و عراق در سه رمان «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک» نوشته حسین مرتضائیان آبکنار، «سفر به گرای 270 درجه»، نوشته احمد دهقان و «نه آبی نه خاکی» نوشته علی موذنی پرداخته ایم. بر مبنای الگوی ارتباط روایی در ابتدا، ساختار و رو ساخت این سه داستان را بدست آوردیم و بر اساس روساختار و ساختار روایی هر سه داستان به تحلیل ژرف ساختار های، آنها پرداخته ایم. ساحت مرگ و ساحت زندگی، دو مولفه ای بودند که در تحلیل ژرف ساختار های این رمان ها مورد بررسی قرار گرفت. تشخیص این مولفه ها و دسته بندی آنها بر اساس بررسی متن، نوع روایت، عناوین – رخدادها و گزاره – رخدادها می باشد. بر این اساس در رمان سفر به گرای 270 درجه ساحت زندگی، ساحت مسلط بر ساختار و محتوای داستان را تشکیل می داد.در رمان نه آبی نه خاکی، ساحت مرگ و شهادت، ساحت مسلط در رمان بوده است و در رمان عقرب بر روی پله های راه آهن اندیمشک نه ساحت مرگ و نه ساحت زندگی مسلط، بلکه داستان و ساختار روایی آن حد فاصل این دو را می پیماید و ساحت برزخی را شکل می دهد. همچنین به مولفه های دیگری چون رابطه ی روایت و واقعیت، زبان روایت و چگونگی آن پرداخته ایم.

کلید واژگان: رمان جنگ، روایت، روساخت، ژرف ساخت، الگوی ارتباط روایی، ساحت مرگ، ساحت زندگی.


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

آنگاه که انسان دریافت تمام کانئات به دور زمین نمی چرخند ،خدا از آسمانها ،شاه از سلطنت و پدر از راس خانواده عزل شدند .مطلق جای خود را به نسبیت ،خدا جای خود را به انسان ،شاه جای خود را به جمهوری و پدر جای خود را به فرزند سپرد.“کشتن” سبب بلوغ انسان شد؛“کشتن” توامان خدا ،شاه و پدر از سه نهاد دین ، حکومت و خانواده ، سه حوزه اصلی شکل دهنده اندیشه بشر . این سه حوزه، جهان را معنا کرده و زبان را به اشغال خود درآورده بودند .جهان را خدا خلق کرد جامعه را شاه حکومت نمود و خانواده را پدر اداره کرد.اندیشه ی خلق و اداره یک جمع توسط یک فرد، ریشه در پدرسالاری دارد. پدر خلق کرد همانگونه که خدا خلق کرد و پدر اداره کرد همانگونه که شاه سلطنت نمود.جایگاه پدر بدیهی شمرده می شد جایگاهی بیگزند ،مقدس و مستحق و مسلم همچون جایگاه خدا و شاه ...



ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ وقفه‌ها


 

نگاهی کوتاه به شعر «این شعر یک بادبادک است » سروده صالح اولاد دمشقیه.

این شعر یک بادبادک است

با زنجیرهایش

مخاطب باید این شعر را به رسمیت بشناسد

مخاطب باید خود را یک شیر در یک سیرک تصور کند

همینطور یک موش

و از میان حلقه ها جست وخیز کند

 



ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

                                                                                     

 

" فهم و توضیح عبارتی موسیقیایی – گه گاه ساده ترین توضیح،یک شکلک یا ژست است و توضیحی دیگری می تواند رقص پا باشد،یا کلماتی که یک رقص را توصیف می کنند.ولی آیا فهم عبارت موسیقیایی ،هنگام شنیدن آن، در حکم نوعی تجربه نیست؟"(ویتگنشتاین-فرهنگ و ارزش:ص136)

 

سوژه انسانی، همواره در زمان گذشته زیست می کند. ما تنها زمانی می توانیم هستی خود را در یابیم که  آن را مورد تامل قرار دهیم و این تامل حاصل نمی شود مگر تنها ، امر پیشینی بنام زمان بر آن جاری یا گذشته باشد. در بستر گذشته، انسان می تواند به تعمق و تامل بپردازد، انسان برای تامل در خویش و جهان نیاز دارد که ابتدا آنها را پشت سر بگذارد.امر اندیشیده شده امریست که زمان بر آن جاری شده و قابل بررسی و تعمق  است . پس بیان پذیر و دارای ادبیات و زبان می گردد،از خصایص امر اندیشیده شده، فاصله مندی آن و سوژه ی اندیشه گر است.

کانت نیز تنها شرط پیشینی تجربه درونی را" زمان " دانسته است .به عبارتی، تا چیزی حادث نشده باشد عمل تامل و اندیشیدن بر آن مقدور نیست ؛ بنابراین می توان همچون پدیدارشناسان،عمل اندیشیدن را  معطوف به «چیزی» دانست. زندگی حال و آنی ما چیزی نیست جز انباشت رفتارها،وقایع،حالت ها و کلیه اموری که در لحظه به گذشته پیوند می خورد. شما تا همینجای متن بر اساس گذشت زمان این پاراگراف را به گذشته سپردید.

برگسون بین ادراکات حسی ، یاد و حافظه تفاوت قائل می شود او "ادراک حسی را یک مکانیسم جسمانی می داند که تعامل و دادوستد با محیط اطراف را تسریع می کند حال آنکه خاطره و حافظه پدیده ای روحی - روانی است که بر جسم اثر می گذارد اما غیر قابل فرو کاستن به کارکردهایش است"(شوارتس:ص 33)از دیدگاه برگسون  گذشته به دو شکل بقا پیدا می کند؛"1- در حرکاتی که تبدیل به عادات جسمانی شده اند

 2- در تصاویر ذخیره شده ای که از ذهن بر می خیزد" در اینجا او باز بین حافظه و خاطره نیز تفاوت قائل می شود؛ حافظه که همان خاطره عادتی است، کارکرد جسمانی دارد اما خاطره ی ناب، ذخیره کل گذشته ما را تشکیل می دهد.


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ موسیقی


 

١
موسیقی در دنیای امروز، بدل به یک امر هرجایی شده است ، به سختی می توان جایی را سراغ گرفت که در آنجا موسیقی جاری نباشد؛ مهمانی ها،عزاداری ها،رستوران ها، ایستگاه های مترو،تاکسی ها، اتاق های انتظار، آسانسورها، تبلیغات تلویزیونی،سینما و... موسیقی در زندگی روزمره امروزی بعنوان پیش زمینه در پس تمام کنش های افراد قرار دارد .

 ما خواه نا خواه درجاهای مختلف موسیقی را مصرف می کنیم اما هیچگاه آن را نمی شنویم اگر در جایی نیزآن را همراهی وزمزمه می کنیم مبنی بر شنیدن آن نیست بلکه تنها یک «عادت واره» است.
موسیقی امروزه از یک امر جدی ، تبدیل به یک امر غیرجدی شده است ، در اینجا منظور از موسیقی جدی برخلاف نظر «جان راک ول» اندیشمند آمریکایی، موسیقی کلاسیک و کهنه نیست بلکه موسیقی است که شنیده  میشود.
دربسیاری از زمانها ، ما خیره به کسی نگاه می کنیم ولی هیچ یک از صحبت های او را نمی شنویم وغور در فکر دیگری می باشیم ،گویا تا زمانی که آن شخص صحبتهایش را تمام نکند ما از اندیشیدن به امر دیگر در آن «نگاه خیره» رهایی نمی جوییم ،یک رابطه دو سویه بین گوینده و اندیشیدن به امر دیگر وجود دارد نوعی تمرکزدهی درشخص سخنگو نهفته است که شنونده در واقع چیزی نمی شنود با آنکه به آن گوش می سپارد. موسیقی در دنیای امروز مانند سخنان آن گوینده است که ما غرق در اندیشه و رفتار خود آن را نمی شنویم.موسیقی در اینجا واسطی است که ما نمی توانیم آن دیگری بزرگ را از فراسوی آن مشاهده کنیم ،دیگری که نظم نوین را سامان دهی می کند.

 موسیقی پس زمینه شهر شده است،شهری که با سرعت پرطپش خود دنیای مدرن را معنا می دهد بنابراین می توان گفت آنچه شنیده نمی شود موسیقی شهر است چون امر جدی تلقی نمی شود و تنها یک تسریع کننده برای سایر امور اصلی تراست. در شهر، امور نسبت به هم مرتبه ای هستند و در یک فرایند به امر جدی نزدیکتر می شوند و هر یک از امور در راستای تسریع تحقق امر مرتبه بالاتر، معنا می یابند؛ موسیقی جاری می شود تا شما به امر گریستن و غمگین شدن در مراسم های عزاداری نزدیک تر شوید و یا در رستوران نواخته یا پخش می شود تا به امرخوردن نزدیک تر شوید و در سایر فضاها به همین ترتیب، پس می توان موسیقی زندگی روزمره را موسیقی «وضعیت مند» دانست موسیقی که بنا بر وضعیتی که کنشگر در آن قرار دارد برای دستیابی به امری دیگر مصرف می گردد مثلا در یک آسانسور و یا اتاق انتظار، موسیقی زمان را به صورت سلبی به نسیان می سپارد تا به امر دیگری واصل شویم و در وضعیتی دیگر مانند سالنهای ورزشی با ضرب آهنگ سریع شما را به امر بدنی مناسب با معیار های دیکته شده زیبا شناسانه جامعه نزدیک می نماید در این بین یک فراوضعیت سومی وجود دارد که آن انتظار «شنونده ناشنوا» می باشد ،موسیقی در زندگی روزمره مصرف می شود تا انتظاری را برآورده سازد ،انتظار رسیدن،انتظار ملاقات،انتظار خوردن،انتظار آرامش،انتظاربدنی مناسب و... موسیقی تبدیل به انتظاری ناخودآگاه شده است که با امر زمان در ارتباط مستقیم قرار می گیرد ، موسیقی ترجمان توقع و زمان در زیست روزمره است،توقع یافتن مطلوب گمشده برای تبدیل شدن به من آرمانی شده فرهنگ حاکم. 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه شناسی موسیقی


 

در تهران خیابانی  وجود دارد بنام «لاله زار» که می توان از آن بعنوان دروازه مدرنیته و مدرنیزاسیون شهری در تهران یاد کرد. تهرانی که بیش از دویست و بیست و دو سال پیش بعنوان پایتخت ایران توسط آغا محمد شاه قاجاربرگزیده شد.
«در روز یکشنبه یازدهم شهر جمادی الاولی هزارودویست هجری که روز نوروز بود حضرت آغا محمد شاه قاجار در تهران جلوس نموده،سکه زدند و خطبه خواندند...از آن وقت این شهر را دارالخلافه خواندند و پایتخت سلسله ابد پیوند قاجار گردید»
(کتاب تهران ش4-ص10) 
اما توسعه، پیشرفت و مدرنیزاسیون فضای شهرتهران در زمان سلطنت

شاه شهید؛ ناصرالدین شاه قاجار در تهران رخ داد در واقع بر اساس نظریه ابن خلدون می توان عصر ناصری را با مرحله سوم تز او درباره حکومت منطبق دانست مرحله ای که در آن « فرمانروا سعی خود را به سامان بخشیدن به امور مالی دولت و افزایش  در آمد خود مصروف می دارد. به تفلید از دولتهای متمدن نامور،مبلغ هنگفتی پول صرف ساختن ابنیه عمومی و زیبا کردن شهر می کند...صنایع ، هنرهای زیبا و دانشها در سایه توجهات طبقه جدید حاکمه تشویق می شوند و رو به پیشرفت می گذارند»
( فلسفه تاریخ ابن خلدون ص 263)

عصر ناصری را می توان نقطه عطف حکومت سلسله قاجار دانست ،در این  دوره مظاهر مدرنیته و مدرنیسم از طریق سفرهای بسیاری که ناصرالدین شاه به کشورهای اروپایی داشت شناخته و بر اساس علاقه ای که ایشان به پیشرفت و کسب نشانه های دنیای مدرن داشت به ایران وارد گردید  بسیاری از محصولات و اختراعات و پدیده های دنیای مدرن با فاصله ای بسیار اندک بر اساس علاقه شاه به تهران و به قرائتی به ایران وارد شد بر همین  اساس ، بسیاری از تولیدات و گنجینه های ثبت شده از پدیده های آن دوره را در ایران می توان یافت. از این پدیده های دنیای مدرن می توان به عکاسی،سینما ،نقاشی و... اشاره کرد. عرصه هایی که  مدرنیته پایه های خود را بر آنها بنا نهاده است . در دوره ناصرالدین شاه قاجار در تهران «پاره ای نهاد های فرهنگی و تفریحی پدید آمد. که می توان بر روی هم در زمره موسسات تمدنی جدید به شمار آورد؛ باغ وحش،تما شاخانه و تئاتر،سینما،ورزشگاهها،پارک ها،سالن های موسیقی و... از جمله نهاد ها و موسساتی بوند که در آن دوره بوجود آمدند... همچنین روزنامه های وقایع اتفاقیه،دولت ایران،ملت سنیه ایران، روزنامه های  در جه دوم؛ مریخ،دارالفنون،نجات،دانش،نظامی،تجارت،شرف و... در این دوره منتشر شد».مدرسه دارالفنون و سایر مدارسی که بر اساس آخرین متد علمی دنیای مدرن در تهران احداث گردید را می توان سرآغاز این دگرگونی عظیم در ایران برشماریم. ناصرالدین شاه قاجار با توجه به علاقه ای شدید که به کشورهای اروپایی بالاخص فرانسه داشت سعی بر آن نمود که پایتخت خود تهران را نیز بر اساس بافت شهری پاریس طراحی و بنا نهد. در عصر ناصری ساختمان سازی عمارت های نظامیه،بهارستان،مسعودیه،منیریه،عشرت آباد،یاقوت،سلطنت آباد ، صاحب قرانیه و.. بر اساس معماری مدرن جهانی پی ریزی و ساخته شد.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شهر


 

  "- ولی نفی جنگ غیر ممکن است،فردینان! وقتی که وطن در خطراست،فقط دیوانه ها و بی جره بزه ها می توانند از جنگیدن شانه خالی بکنند... 

 -     پس زنده باد دیوانه ها و بی جربزه ها ! یا در واقع،کاش فقط دیوانه ها و بی جربزه ها زنده بمانند! لولا ! آیا اسم یکی از سرباز هایی که طی جنگ صد ساله کشته شدند،یادت هست؟ هرگز سعی کردی یکی از این اسم ها را پیدا کنی؟...نکردی،،مگر نه؟...هرگز سعی نکردی. آن ها همانقدر برایت ناشناس و گمنام و بی اهمیتند که کوچکترین اتم این روکاغذی روبرویت،از لقمه صبحانه ات بی اهمیت ترند...پس خودت ببین که برای هیچ و پوچ مرده اند،لولا ! احمق ها برای هیچ و پوچ مرده اند!به خدا قسم که درست است! خودت می بینی که درست است! فقط زندگی است که به حساب می آید..."«سفر به انتهای شب – ص ۶۶» 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لویی فردینان دتوش(Louis Frdinand‌ Destouches)معروف به سلین(Celine) در 27 ماه می سال 1894 در محله«کوربه ووا» پاریس بدنیا آمد. اگر" خارق العاده " فرزندانی داشته باشد ، بی شک" سلین " یکی از آنها خواهد بود . فرزندی که نه ما حصل مشروع و معصومانه ی هم آغوشی زبان و ذهن متداول ، بلکه نتیجه ی تجاوز دهشتناک زبان و اندیشه ی سرکوب شده بر پیکر ادبیات و ذهنیت مسلط فرانسه است . ذهنیتی که بنیان های خود را از اندیشه های دکارت ، وام می گیرد .  


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

در اینجا می خواهم با نگاهی لکانی به آخرین شعر آقای بابک مینا که در وبلاگ آب‌های عاصی، گذاشته است بپردازم .اول خود شعر:

 --------------------------------------------------

 ۱

 تشنه سایه هایت می آیم

 یک نفس سپید ، اگر آید سوی من

 در انتظار چیزی که پیش از داوری افکنده است

 ۲

با تو تا تو بی تو

 در وجودی که تویی می ریزم

 از دریا تا دریا

 و بزرگ می شوم

 ۳

 خاک دریا

              تا قلعه ی مه آمده است

 باروی تیره در ابر

 و مرد زیبا در مسیر باد ، ترک خورده

 ۴

 خاک ، طعم مس می داد

 صحنه ساحل تاجنگل

 زیر رعد مداوم تاب می آورد

 که برج فرو ریخت

 و مرد زیبا تا تو ریخت

 از تو ریخت

 در تو ریخت

 آبی دریا

 سرخ

 فجر ستاره های تن اش

 بوی ماه می داد

 ---------------------------------------------

 این شعر،یک توصیف اول زمانی است: سفر پیدایش است، شاعر در قطعه اول که یک گفتگو با دیگری حاضر است ، او را مخاطب قرار می دهد و لازمه هست یافتگیش را بیان می کند.کلام و گفتگو، امر پیشینی بر حضور سوژه است، ما در همین قطعه مشاهده می کنیم که پیش از آنکه هستنی رخ دهد، شاعر در غیاب خویش، گفتگو می کند:در این شعر، ما ،دو امر پیشینی را مشاهده می کنیم، اول، در فرم قطعه که گفتگویی جاریست و دوم ،همان"چیزی "که شاعر از آن به عنوان، شرط حضور خود، یاد می کند.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نقد ادبی و تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

میخائیل میخائیلوویچ باختین ( Mikhail Mikhailovich Bakhtin ) نظریه پرداز و منتقد ادبی روس از جمله افرادی است که بنیان های نظری خود را بر مبنای زیست روزمره انسان ها بنا نهاده است. باختین با پرهیز از گفتمان مسلط اندیشه مدرن که بر اساس نظریات کلان نگر و انتزاعی ساخته شده است حقیقت را از سطح انتزاع به زمین می کشاند . در اندیشه باختین «دیگری» نقش بسزایی را در شکل دادن سوژه و دنیای او بازی می کند .باختین انسان را ماحصل گفتگو می داند گفتگویی که خود،آگاهی و ناخودآگاه انسان را شکل می دهد به عقیده او: " هیچ گفته ای را در مجموع نمی توان تنها به گوینده نسبت داد زیرا گفته حاصل کنش متقابل بین افراد همسخن است .در مفهوم وسیع تر،گفته حاصل کل واقعیت اجتماعی پیچیده ای است که آن را احاطه کرده است."(باختین 1919)

 

باختین معتقد است که فروید تاکید اصلی نظریه اش را بر روان و فیزیولوژی فرد بنا نهاده است و رابطه فرد را با اجتماعی که در آن زندگی می کند و از آن تاثیر می پذیرد و بر آن تاثیر می گذارد را از مناسبات تحقیقات خود حذف کرده است . او معتقد است که خود آگاهی همواره جوهری کلامی دارد و این را به معنای برقراری ارتباط با اجتماع می پندارد؛ زبان در بستر اجتماع شکل می گیرد و در همین بستر معنا می یابد و سوژه زبان را تنها در یک تعامل اجتماعی بکار می گیرد به قول باختین "زبان شیوه ای از اجتماعی کردن خویشتن و کنش خویشتن است" فرد بر اساس «دیگری» چشم و اندیشه وسخن او خود را در می یابد و خویشتن را معنا می کند از دیدگاه باختین اجتماع با دیگری شروع می شود :"با آگاه شدن از خویش تلاش می کنم خودم را از چشم غیر،از چشم نماینده دیگر گروه یا طبقه ی اجتماعی که به آن تعلق دارم بنگرم"(همان). بنابراین انسان موجودی تماما ایدئولوژیک است اندیشه هایش ،رفتار و روانش و تمام نظام های مرتبط با او در یک فضای ایدئولوژیک و اجتماعی شکل می بندد.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نظریه‌پردازان و مطالعات فرهنگی


 

بنظر شما «شرلوک هلمز» چه ربطی به مطالعات فرهنگی دارد؟ سکانسی را که دکتر واتسون و شرلوک هلمز بر سر یک کلاه شاپو داشتند اظهار نظر می کردند را بیاد دارید ؟ هلمز صاحب آن کلاه را فردی چاق/مسن/ دارای بیماری دیابت/ با موهای فرفری سفید/ پولداری که اوضاع مالیش بهم ریخته/ خانه شان لوله کشی گاز ندارد / با زنش دعواو قهر کرده و.... معرفی کرد. "حال بگذریم برای آنکه هوش و استعداد شرلوک هلمز را مخاطبین بیشتر احساس کنند دکتر واتسون همواره در نقش یک فرد خنگ که از اکتشافات هلمز متحیر می شود در سریال به ایفای نقش می پرداخت". اما این نوع کشفیات از دیدن یکسری اشیاء و اسباب و لوازم ساده در این سریال همواره تکرار می شد. هلمز چه چیزی داشت که واتسون و دیگران نداشتند؟ او ابتداء دقیق مشاهده می کرد مشاهده ای که با نگاهی ژرف و ریز بینانه همراه بود و همه چیز را می دید از چیز های بی اهمیت تا چیز های مهم. همچنین دانش و اطلاعات هلمز یکی دیگر از ویژگی های او محسوب می شد نتیجه گیری های او همیشه از مشاهده دقیق اش استخراج نمی شد بلکه احاطه او بر اطلاعات لازم که گه گاه نحوه زیست و سبک های مختلف زندگی را نیز شامل می شد از دیگر شاخصه های هلمز محسوب می شد. او در یک قسمت خطاب به واتسن می گفت: "تو جرعت استنتاج نداری"  . جرعت و جسارت استنتاج از یافته ها و داشته ها نیز در این فرآگرد به کمک او می آمد ،کنجکاوی و ماجراجویی غیر معمولی شرلوک هلمز را نیز می توانیم از دیگر دلایل موفقیت او دانست . روش تحقیقی که مطالعات فرهنگی  از آن سود می جوید روش کیفی است که وام دار نشانه شناسی،تحلیل گفتمان ، تحلیل محتوا و... می باشد. در مطالعات فرهنگی مشاهده دقیق از پدیده های یکی از ارکان لاینفک این رویکرد می باشد ، هر آنچه را که رخ می دهد پژوهشگر می بایست به آن اهمیت داده و به ضبط و ثبت آن اقدام کند  . پژوهشگر مطالعات فرهنگی می بایست از نگاه یک کارآگاه فرهنگی به امور نظر داشته باشد تا بتواند به کشف معانی پنهان امور دست پیدا کند وگرنه آنچه که در منصه ظهور چیدمان شده است را همه کس ردیابی می کند. شرلوک هلمز همواره یابنده اسراررخداد های جنایی بود ولیک هیچگاه به صورت رسمی با نهاد قدرت(اسکاتلند یارد) همکاری نمی کرد. اما آنها همواره از موفقیت های او سود می جستند بنظر این رابطه نسبتی است که بین مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی بر قرار است گرچه هردو از یک بستر نسبتا مشترک بر خوردارند اما آنکه به کار نهاد های قدرت می آید جامعه شناسی است تا به تبیین و تثبیت وضع موجود کمک برساند یا اگر انتقادی دارد در راستای دپارتمانهای آکادمیک مطرح گردد که به باز تولید نهاد قدرت کمک می رساند. اما مطالعات فرهنگی آنچه را که کشف می کند و افشا می کند بدون ملاحظات سیاسی مرسوم انجام می دهد شاید یکی از دلایلی که از ویژگی های مطالعات فرهنگی را سیاسی بودن می دانند همین باشد. مطالعات فرهنگی کارآگاهان خصوصی جامعه هستند و جامعه شناسان پلیس های رسمی جامعه . بستر پژوهش مطالعات فرهنگی جامعه و امر فرهنگی می باشد اما بستر فعالیت شرلوک هلمز را امر جنایی تشکیل می داد. این به آن معنا نیست که در عرصه فرهنگی جنایاتی رخ می دهد از نوع پلیسی مرسوم آن بلکه  همانگونه که ژیل دلوز می گوید می توان سیر جامعه را از جامعه انضباطی به سوی جامعه کنترلی دانست که در آن پدیده های فرهنگی ساخته شده به صورت خیلی طبیعی جلوه می کنند . طبیعت زدایی از امور فرهنگی که درگفتمان غالب شکل یافته و نشان دادن  برساختگی آنها می تواند جلوه ای از فعالیت کارآگاهان فرهنگی باشد.

 

اما امان از دست این« سرکار دودو های» فرهنگی که خود نیاز به نشانه شناسی  و افشاء دارند.


نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مطالعات فرهنگی