وقفه ها

 

آنگاه که انسان دریافت تمام کانئات به دور زمین نمی چرخند ،خدا از آسمانها ،شاه از سلطنت و پدر از راس خانواده عزل شدند .مطلق جای خود را به نسبیت ،خدا جای خود را به انسان ،شاه جای خود را به جمهوری و پدر جای خود را به فرزند سپرد.“کشتن” سبب بلوغ انسان شد؛“کشتن” توامان خدا ،شاه و پدر از سه نهاد دین ، حکومت و خانواده ، سه حوزه اصلی شکل دهنده اندیشه بشر . این سه حوزه، جهان را معنا کرده و زبان را به اشغال خود درآورده بودند .جهان را خدا خلق کرد جامعه را شاه حکومت نمود و خانواده را پدر اداره کرد.اندیشه ی خلق و اداره یک جمع توسط یک فرد، ریشه در پدرسالاری دارد. پدر خلق کرد همانگونه که خدا خلق کرد و پدر اداره کرد همانگونه که شاه سلطنت نمود.جایگاه پدر بدیهی شمرده می شد جایگاهی بیگزند ،مقدس و مستحق و مسلم همچون جایگاه خدا و شاه ...

زن هیچگاه پیش از “کشتن” مرد ،شک در این جایگاه نداشت :زن کشت چون مشکوک بود .زن کشت چون مشکوک شد...زن کشت و آفریده شد ،معنا یافت و شد... فرزند ،پدر را کشت چون شک کرد ،انسان ،خدا را کشت چون شک کرد ،جامعه ،شاه را کشت چون شک کرد...


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ وقفه‌ها


 

نگاهی کوتاه به شعر «این شعر یک بادبادک است » سروده صالح اولاد دمشقیه.

این شعر یک بادبادک است

با زنجیرهایش

مخاطب باید این شعر را به رسمیت بشناسد

مخاطب باید خود را یک شیر در یک سیرک تصور کند

همینطور یک موش

و از میان حلقه ها جست وخیز کند

 

مهمترین عامل بقا برای هر حیات اجتماعی، طبیعی و بدیهی نشان دادن ارکان و اجزاء نظامی است که حیات اجتماعی در آن وجود دارد.مناسبات موجود در هر جامعه ،از پایین ترین تا بالا ترین سطح آن همواره بصورت امری مسلم بر ذهن و اندیشه و در نهایت رفتار کنشگران یک جامعه حاکم است .  این مناسبات که سبب می شود نظام های حاکم اجتماعی بصورت خودکار  به حیات خویش ادامه دهند بصورت امری عادی در اذهان فردی و جمعی یک جامعه نهادینه شود یکی از مهمترین و رایج ترین مکانیزم های طبیعی جلوه دادن امور را می توان تاریخ سازی برای پدیده های اجتماعی دانست که منجر به نوعی"آگاهی اسطوره ای می شود که با قرار دادن محتوای خاصی در گذشته دور، یعنی با نهادنش در اعماق گذشته نه فقط آن را مقدس می کند...بلکه از این طریق آن را نیز توجیه می کند"(کاسیرر:ص180) بر اساس همین اصل است که بسیاری از پدیده های جدید اجتماعی سعی بر تاریخ سازی مفهومی برای خود از گذشته دور را دارند. در این تاکتیک «منطقه ممنوعه ای» پدید می آید که افراد تنها عاملان صرف اجرای فرامینی هستند که از فرا پشت آن منطقه صادر شده است ،جایی که زیستگاه خدایان است و افراد را از اندیشیدن در امور عادی و طبیعی شده باز  میدارند جایی که دیگری بزرگ ، از پیش در جهت بهترین خیر و مصلحت افراد ، اندیشیده و بهترین شکل را برساخته است. در اینجاست که در طول زمان ،امر دستوری به صورت امری بدیهی و لازم الاجرا در می آید و فرد از سوژگی به ابژگی تغییر ماهیت می دهد.فرد نمی اندیشد زیرا پیش از او دیگری بجای او اندیشه است ،فرد چیزی را نمی سازد زیرا پیش از او ساخته شده است، فرد تنها انجام می دهد چیزی را که باید انجام پذیرد در چنین وضعیتی ، امر دستوری وجه امری خویش را پنهان می نماید و فرد وضعیت موجود را وضعیتی طبیعی می داند. در شعر «این شعر یک بادبادک است» وضعیت جامعه ای در آن نشان داده شده است که در آن گویا از پشت منشوری حقیقت نما ، لایه های نادیدنی ارتباط منطقه ممنوعه و جامعه را آشکار کرده است.جمله اول با تحکم ، کل شعر که بازنمای جامعه است را بادبادک معرفی می نماید .کسی نمی تواند بگوید که این شعر یک بادبادک نیست زیرا راوی کل که می تواند نقش همان دیگری بزرگ را داشته باشد به صورت امری (این لحن در کل شعر تکرار می شود ) وضعیت محتوم را مشخص کرده است و هیچ وضعیت دیگری فراسوی وضعیت بادبادک بودن را برای مخاطب قائل نمی شود.در واقع مواجهه شدن مخاطب شعر با این شعر متشابه  مواجهه شدن فرد با واقعیت اجتماعی است  که در صورت انکار آن به جهان مردگان می پیوندد و دیگر مخاطب راوی کل و یا جامعه نیست. کل شعر او را نادیده می گیرد همانگونه که کل جامعه او را منزوی و سرکوب می نماید. بادبادک تشبیه رندانه ای بوده است که شاعر برای وصل کردن دو مفهوم جامعه و شعر از آن سود جسته است.بادبادک ابزار بازی است که از یک سو بندی در دست کسی دارد که او را به هوا فرستاده است . در واقع به آن حق شدن را داده است و از سوی دیگر تنها اراده محتوم بر سرنوشت آن به دست بادبادک باز است پس حوزه ی بودن و شدن بادبادک از پیش تعریف شده است . بنابراین مخاطب یا فرد گریزی جز به رسمیت شناختن وضعیت موجود را ندارد . اگر از پشت منشور شعر نگاه نکنیم ، رسمیت تبدیل به مشروعیت و مقبولیت می شود . تنها کج نگاه کردن این شعر است که امر دستوری را لو داده است.
بادبادک بی زنجبر کاغذی، هیچگاه در ذهن ما متصور نیست پس زنجیر امری بدیهی انگاشته شده و همواره در کنار بادبادک است که سبب تعادل بادبادک بر اساس تعادل حرکت بادبادک ،باید با او باشد . اما این زنجیر بادبادک بنظر امر آشکار و ظاهری دربند بودن بادبادک یا جامعه است . به نظر من زنجیر امری گمراه کننده است که رابط اصلی جامعه و دیگری بزرگ یا بادبادک و "بادبادک باز" را پنهان می کند .می توان حضور زنجیر و آشکار بودگی مفهوم اسارت در آن و در نهایت انتقاد بر آن را ،مکانیزم نحوه باز تولید هژمونی قدرت در یک جامعه را برای ادامه وضعیت موجود قلمداد کرد.در واقع زنجیر فضایی است که در ظاهرجامعه را از نوعی جامعه اجباری به نوع جامعه هژمونیک نشان می دهد.فضایی تصنعی  که ساخته شده است برای انتقاد.که در نهایت به باز تولید قدرت حاکم و اجماع فکری و فرهنگی گفتمان موجود، می انجامد.
در نهایت مخاطب در شعر و فرد در جامعه نمی تواند نقشی فرا تر از آنکه دیگری بزرگ برای او تعریف کرده است تصور کند. فرد برای آنکه بتواند وارد جامعه شود می بایست از خود تصویری داشته باشد که دیگری از او خواسته است ،نقشی که او را از «خود» دور می کند،گستره ی انتخاب تصور از خویش تنها در چنین فضایی برای فردمعنا می یابد، او می تواند خود را موش یا شیر تصور کند نه شق دیگری و تنها کاری که می تواند انجام دهد جست و خیز از حلقه های زنجیر است. در اینجا شاعر علاوه بر نشان دادن وضعیت موجود ،با کمک از کنایه ی بادبادک، اشاره ای به جامعه نمایشی دارد. جست و خیز کردن حیوانات از حلقه ها تنها در محیط سیرک انجام می پذیرد. سیرک را می توان همان جامعه نمایشی دانست که افراد علاوه بر مشخص بودن میدان کنش ، تنها برای دیده شدن رفتارشان، می بایست تصویری که از او خواسته شده است را انجام دهند. در این میدان است که رفتار نمایشی، زاده می شود.میدانی دستوری که تنها و تنها باید مجریان آن باشیم . برای خلاصی از دست بادبادک باز متوجه زنجیرها شدن مهم نیست مهم تعددی به منطقه ممنوعه و دیدن بند واصل بین بادبادک و بادبادک باز است.

 


نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

                                                                                     

 

" فهم و توضیح عبارتی موسیقیایی – گه گاه ساده ترین توضیح،یک شکلک یا ژست است و توضیحی دیگری می تواند رقص پا باشد،یا کلماتی که یک رقص را توصیف می کنند.ولی آیا فهم عبارت موسیقیایی ،هنگام شنیدن آن، در حکم نوعی تجربه نیست؟"(ویتگنشتاین-فرهنگ و ارزش:ص136)

 

سوژه انسانی، همواره در زمان گذشته زیست می کند. ما تنها زمانی می توانیم هستی خود را در یابیم که  آن را مورد تامل قرار دهیم و این تامل حاصل نمی شود مگر تنها ، امر پیشینی بنام زمان بر آن جاری یا گذشته باشد. در بستر گذشته، انسان می تواند به تعمق و تامل بپردازد، انسان برای تامل در خویش و جهان نیاز دارد که ابتدا آنها را پشت سر بگذارد.امر اندیشیده شده امریست که زمان بر آن جاری شده و قابل بررسی و تعمق  است . پس بیان پذیر و دارای ادبیات و زبان می گردد،از خصایص امر اندیشیده شده، فاصله مندی آن و سوژه ی اندیشه گر است.

کانت نیز تنها شرط پیشینی تجربه درونی را" زمان " دانسته است .به عبارتی، تا چیزی حادث نشده باشد عمل تامل و اندیشیدن بر آن مقدور نیست ؛ بنابراین می توان همچون پدیدارشناسان،عمل اندیشیدن را  معطوف به «چیزی» دانست. زندگی حال و آنی ما چیزی نیست جز انباشت رفتارها،وقایع،حالت ها و کلیه اموری که در لحظه به گذشته پیوند می خورد. شما تا همینجای متن بر اساس گذشت زمان این پاراگراف را به گذشته سپردید.

برگسون بین ادراکات حسی ، یاد و حافظه تفاوت قائل می شود او "ادراک حسی را یک مکانیسم جسمانی می داند که تعامل و دادوستد با محیط اطراف را تسریع می کند حال آنکه خاطره و حافظه پدیده ای روحی - روانی است که بر جسم اثر می گذارد اما غیر قابل فرو کاستن به کارکردهایش است"(شوارتس:ص 33)از دیدگاه برگسون  گذشته به دو شکل بقا پیدا می کند؛"1- در حرکاتی که تبدیل به عادات جسمانی شده اند

 2- در تصاویر ذخیره شده ای که از ذهن بر می خیزد" در اینجا او باز بین حافظه و خاطره نیز تفاوت قائل می شود؛ حافظه که همان خاطره عادتی است، کارکرد جسمانی دارد اما خاطره ی ناب، ذخیره کل گذشته ما را تشکیل می دهد.


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ موسیقی


 

١
موسیقی در دنیای امروز، بدل به یک امر هرجایی شده است ، به سختی می توان جایی را سراغ گرفت که در آنجا موسیقی جاری نباشد؛ مهمانی ها،عزاداری ها،رستوران ها، ایستگاه های مترو،تاکسی ها، اتاق های انتظار، آسانسورها، تبلیغات تلویزیونی،سینما و... موسیقی در زندگی روزمره امروزی بعنوان پیش زمینه در پس تمام کنش های افراد قرار دارد .
 ما خواه نا خواه درجاهای مختلف موسیقی را مصرف می کنیم اما هیچگاه آن را نمی شنویم اگر در جایی نیزآن را همراهی وزمزمه می کنیم مبنی بر شنیدن آن نیست بلکه تنها یک «عادت واره» است.
موسیقی امروزه از یک امر جدی ، تبدیل به یک امر غیرجدی شده است ، در اینجا منظور از موسیقی جدی برخلاف نظر «جان راک ول» اندیشمند آمریکایی، موسیقی کلاسیک و کهنه نیست بلکه موسیقی است که شنیده  میشود.
دربسیاری از زمانها ، ما خیره به کسی نگاه می کنیم ولی هیچ یک از صحبت های او را نمی شنویم وغور در فکر دیگری می باشیم ،گویا تا زمانی که آن شخص صحبتهایش را تمام نکند ما از اندیشیدن به امر دیگر در آن «نگاه خیره» رهایی نمی جوییم ،یک رابطه دو سویه بین گوینده و اندیشیدن به امر دیگر وجود دارد نوعی تمرکزدهی درشخص سخنگو نهفته است که شنونده در واقع چیزی نمی شنود با آنکه به آن گوش می سپارد. موسیقی در دنیای امروز مانند سخنان آن گوینده است که ما غرق در اندیشه و رفتار خود آن را نمی شنویم.موسیقی در اینجا واسطی است که ما نمی توانیم آن دیگری بزرگ را از فراسوی آن مشاهده کنیم ،دیگری که نظم نوین را سامان دهی می کند.

 موسیقی پس زمینه شهر شده است،شهری که با سرعت پرطپش خود دنیای مدرن را معنا می دهد بنابراین می توان گفت آنچه شنیده نمی شود موسیقی شهر است چون امر جدی تلقی نمی شود و تنها یک تسریع کننده برای سایر امور اصلی تراست. در شهر، امور نسبت به هم مرتبه ای هستند و در یک فرایند به امر جدی نزدیکتر می شوند و هر یک از امور در راستای تسریع تحقق امر مرتبه بالاتر، معنا می یابند؛ موسیقی جاری می شود تا شما به امر گریستن و غمگین شدن در مراسم های عزاداری نزدیک تر شوید و یا در رستوران نواخته یا پخش می شود تا به امرخوردن نزدیک تر شوید و در سایر فضاها به همین ترتیب، پس می توان موسیقی زندگی روزمره را موسیقی «وضعیت مند» دانست موسیقی که بنا بر وضعیتی که کنشگر در آن قرار دارد برای دستیابی به امری دیگر مصرف می گردد مثلا در یک آسانسور و یا اتاق انتظار، موسیقی زمان را به صورت سلبی به نسیان می سپارد تا به امر دیگری واصل شویم و در وضعیتی دیگر مانند سالنهای ورزشی با ضرب آهنگ سریع شما را به امر بدنی مناسب با معیار های دیکته شده زیبا شناسانه جامعه نزدیک می نماید در این بین یک فراوضعیت سومی وجود دارد که آن انتظار «شنونده ناشنوا» می باشد ،موسیقی در زندگی روزمره مصرف می شود تا انتظاری را برآورده سازد ،انتظار رسیدن،انتظار ملاقات،انتظار خوردن،انتظار آرامش،انتظاربدنی مناسب و... موسیقی تبدیل به انتظاری ناخودآگاه شده است که با امر زمان در ارتباط مستقیم قرار می گیرد ، موسیقی ترجمان توقع و زمان در زیست روزمره است،توقع یافتن مطلوب گمشده برای تبدیل شدن به من آرمانی شده فرهنگ حاکم. 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه شناسی موسیقی


 

در تهران خیابانی  وجود دارد بنام «لاله زار» که می توان از آن بعنوان دروازه مدرنیته و مدرنیزاسیون شهری در تهران یاد کرد. تهرانی که بیش از دویست و بیست و دو سال پیش بعنوان پایتخت ایران توسط آغا محمد شاه قاجاربرگزیده شد.
«در روز یکشنبه یازدهم شهر جمادی الاولی هزارودویست هجری که روز نوروز بود حضرت آغا محمد شاه قاجار در تهران جلوس نموده،سکه زدند و خطبه خواندند...از آن وقت این شهر را دارالخلافه خواندند و پایتخت سلسله ابد پیوند قاجار گردید»
(کتاب تهران ش4-ص10) 
اما توسعه، پیشرفت و مدرنیزاسیون فضای شهرتهران در زمان سلطنت شاه شهید؛ ناصرالدین شاه قاجار در تهران رخ داد در واقع بر اساس نظریه ابن خلدون می توان عصر ناصری را با مرحله سوم تز او درباره حکومت منطبق دانست مرحله ای که در آن « فرمانروا سعی خود را به سامان بخشیدن به امور مالی دولت و افزایش  در آمد خود مصروف می دارد. به تفلید از دولتهای متمدن نامور،مبلغ هنگفتی پول صرف ساختن ابنیه عمومی و زیبا کردن شهر می کند...صنایع ، هنرهای زیبا و دانشها در سایه توجهات طبقه جدید حاکمه تشویق می شوند و رو به پیشرفت می گذارند» ( فلسفه تاریخ ابن خلدون ص 263)

عصر ناصری را می توان نقطه عطف حکومت سلسله قاجار دانست ،در این  دوره مظاهر مدرنیته و مدرنیسم از طریق سفرهای بسیاری که ناصرالدین شاه به کشورهای اروپایی داشت شناخته و بر اساس علاقه ای که ایشان به پیشرفت و کسب نشانه های دنیای مدرن داشت به ایران وارد گردید  بسیاری از محصولات و اختراعات و پدیده های دنیای مدرن با فاصله ای بسیار اندک بر اساس علاقه شاه به تهران و به قرائتی به ایران وارد شد بر همین  اساس ، بسیاری از تولیدات و گنجینه های ثبت شده از پدیده های آن دوره را در ایران می توان یافت. از این پدیده های دنیای مدرن می توان به عکاسی،سینما ،نقاشی و... اشاره کرد. عرصه هایی که  مدرنیته پایه های خود را بر آنها بنا نهاده است . در دوره ناصرالدین شاه قاجار در تهران «پاره ای نهاد های فرهنگی و تفریحی پدید آمد. که می توان بر روی هم در زمره موسسات تمدنی جدید به شمار آورد؛ باغ وحش،تما شاخانه و تئاتر،سینما،ورزشگاهها،پارک ها،سالن های موسیقی و... از جمله نهاد ها و موسساتی بوند که در آن دوره بوجود آمدند... همچنین روزنامه های وقایع اتفاقیه،دولت ایران،ملت سنیه ایران، روزنامه های  در جه دوم؛ مریخ،دارالفنون،نجات،دانش،نظامی،تجارت،شرف و... در این دوره منتشر شد».مدرسه دارالفنون و سایر مدارسی که بر اساس آخرین متد علمی دنیای مدرن در تهران احداث گردید را می توان سرآغاز این دگرگونی عظیم در ایران برشماریم. ناصرالدین شاه قاجار با توجه به علاقه ای شدید که به کشورهای اروپایی بالاخص فرانسه داشت سعی بر آن نمود که پایتخت خود تهران را نیز بر اساس بافت شهری پاریس طراحی و بنا نهد. در عصر ناصری ساختمان سازی عمارت های نظامیه،بهارستان،مسعودیه،منیریه،عشرت آباد،یاقوت،سلطنت آباد ، صاحب قرانیه و.. بر اساس معماری مدرن جهانی پی ریزی و ساخته شد.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ شهر


 

  "- ولی نفی جنگ غیر ممکن است،فردینان! وقتی که وطن در خطراست،فقط دیوانه ها و بی جره بزه ها می توانند از جنگیدن شانه خالی بکنند... 

 -     پس زنده باد دیوانه ها و بی جربزه ها ! یا در واقع،کاش فقط دیوانه ها و بی جربزه ها زنده بمانند! لولا ! آیا اسم یکی از سرباز هایی که طی جنگ صد ساله کشته شدند،یادت هست؟ هرگز سعی کردی یکی از این اسم ها را پیدا کنی؟...نکردی،،مگر نه؟...هرگز سعی نکردی. آن ها همانقدر برایت ناشناس و گمنام و بی اهمیتند که کوچکترین اتم این روکاغذی روبرویت،از لقمه صبحانه ات بی اهمیت ترند...پس خودت ببین که برای هیچ و پوچ مرده اند،لولا ! احمق ها برای هیچ و پوچ مرده اند!به خدا قسم که درست است! خودت می بینی که درست است! فقط زندگی است که به حساب می آید..."«سفر به انتهای شب – ص ۶۶» 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لویی فردینان دتوش(Louis Frdinand‌ Destouches)معروف به سلین(Celine) در 27 ماه می سال 1894 در محله«کوربه ووا» پاریس بدنیا آمد. اگر" خارق العاده " فرزندانی داشته باشد ، بی شک" سلین " یکی از آنها خواهد بود . فرزندی که نه ما حصل مشروع و معصومانه ی هم آغوشی زبان و ذهن متداول ، بلکه نتیجه ی تجاوز دهشتناک زبان و اندیشه ی سرکوب شده بر پیکر ادبیات و ذهنیت مسلط فرانسه است . ذهنیتی که بنیان های خود را از اندیشه های دکارت ، وام می گیرد .  


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

در اینجا می خواهم با نگاهی لکانی به آخرین شعر آقای بابک مینا که در وبلاگ آب‌های عاصی، گذاشته است بپردازم .اول خود شعر:

 --------------------------------------------------

 ۱

 تشنه سایه هایت می آیم

 یک نفس سپید ، اگر آید سوی من

 در انتظار چیزی که پیش از داوری افکنده است

 ۲

با تو تا تو بی تو

 در وجودی که تویی می ریزم

 از دریا تا دریا

 و بزرگ می شوم

 ۳

 خاک دریا

              تا قلعه ی مه آمده است

 باروی تیره در ابر

 و مرد زیبا در مسیر باد ، ترک خورده

 ۴

 خاک ، طعم مس می داد

 صحنه ساحل تاجنگل

 زیر رعد مداوم تاب می آورد

 که برج فرو ریخت

 و مرد زیبا تا تو ریخت

 از تو ریخت

 در تو ریخت

 آبی دریا

 سرخ

 فجر ستاره های تن اش

 بوی ماه می داد

 ---------------------------------------------

 این شعر،یک توصیف اول زمانی است: سفر پیدایش است، شاعر در قطعه اول که یک گفتگو با دیگری حاضر است ، او را مخاطب قرار می دهد و لازمه هست یافتگیش را بیان می کند.کلام و گفتگو، امر پیشینی بر حضور سوژه است، ما در همین قطعه مشاهده می کنیم که پیش از آنکه هستنی رخ دهد، شاعر در غیاب خویش، گفتگو می کند:در این شعر، ما ،دو امر پیشینی را مشاهده می کنیم، اول، در فرم قطعه که گفتگویی جاریست و دوم ،همان"چیزی "که شاعر از آن به عنوان، شرط حضور خود، یاد می کند.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نقد ادبی و تگ جامعه‌شناسی ادبیات


 

میخائیل میخائیلوویچ باختین ( Mikhail Mikhailovich Bakhtin ) نظریه پرداز و منتقد ادبی روس از جمله افرادی است که بنیان های نظری خود را بر مبنای زیست روزمره انسان ها بنا نهاده است. باختین با پرهیز از گفتمان مسلط اندیشه مدرن که بر اساس نظریات کلان نگر و انتزاعی ساخته شده است حقیقت را از سطح انتزاع به زمین می کشاند . در اندیشه باختین «دیگری» نقش بسزایی را در شکل دادن سوژه و دنیای او بازی می کند .باختین انسان را ماحصل گفتگو می داند گفتگویی که خود،آگاهی و ناخودآگاه انسان را شکل می دهد به عقیده او: " هیچ گفته ای را در مجموع نمی توان تنها به گوینده نسبت داد زیرا گفته حاصل کنش متقابل بین افراد همسخن است .در مفهوم وسیع تر،گفته حاصل کل واقعیت اجتماعی پیچیده ای است که آن را احاطه کرده است."(باختین 1919)

 

باختین معتقد است که فروید تاکید اصلی نظریه اش را بر روان و فیزیولوژی فرد بنا نهاده است و رابطه فرد را با اجتماعی که در آن زندگی می کند و از آن تاثیر می پذیرد و بر آن تاثیر می گذارد را از مناسبات تحقیقات خود حذف کرده است . او معتقد است که خود آگاهی همواره جوهری کلامی دارد و این را به معنای برقراری ارتباط با اجتماع می پندارد؛ زبان در بستر اجتماع شکل می گیرد و در همین بستر معنا می یابد و سوژه زبان را تنها در یک تعامل اجتماعی بکار می گیرد به قول باختین "زبان شیوه ای از اجتماعی کردن خویشتن و کنش خویشتن است" فرد بر اساس «دیگری» چشم و اندیشه وسخن او خود را در می یابد و خویشتن را معنا می کند از دیدگاه باختین اجتماع با دیگری شروع می شود :"با آگاه شدن از خویش تلاش می کنم خودم را از چشم غیر،از چشم نماینده دیگر گروه یا طبقه ی اجتماعی که به آن تعلق دارم بنگرم"(همان). بنابراین انسان موجودی تماما ایدئولوژیک است اندیشه هایش ،رفتار و روانش و تمام نظام های مرتبط با او در یک فضای ایدئولوژیک و اجتماعی شکل می بندد.

 


ادامه مطلب ...
نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نظریه‌پردازان و مطالعات فرهنگی


 

بنظر شما «شرلوک هلمز» چه ربطی به مطالعات فرهنگی دارد؟ سکانسی را که دکتر واتسون و شرلوک هلمز بر سر یک کلاه شاپو داشتند اظهار نظر می کردند را بیاد دارید ؟ هلمز صاحب آن کلاه را فردی چاق/مسن/ دارای بیماری دیابت/ با موهای فرفری سفید/ پولداری که اوضاع مالیش بهم ریخته/ خانه شان لوله کشی گاز ندارد / با زنش دعواو قهر کرده و.... معرفی کرد. "حال بگذریم برای آنکه هوش و استعداد شرلوک هلمز را مخاطبین بیشتر احساس کنند دکتر واتسون همواره در نقش یک فرد خنگ که از اکتشافات هلمز متحیر می شود در سریال به ایفای نقش می پرداخت". اما این نوع کشفیات از دیدن یکسری اشیاء و اسباب و لوازم ساده در این سریال همواره تکرار می شد. هلمز چه چیزی داشت که واتسون و دیگران نداشتند؟ او ابتداء دقیق مشاهده می کرد مشاهده ای که با نگاهی ژرف و ریز بینانه همراه بود و همه چیز را می دید از چیز های بی اهمیت تا چیز های مهم. همچنین دانش و اطلاعات هلمز یکی دیگر از ویژگی های او محسوب می شد نتیجه گیری های او همیشه از مشاهده دقیق اش استخراج نمی شد بلکه احاطه او بر اطلاعات لازم که گه گاه نحوه زیست و سبک های مختلف زندگی را نیز شامل می شد از دیگر شاخصه های هلمز محسوب می شد. او در یک قسمت خطاب به واتسن می گفت: "تو جرعت استنتاج نداری"  . جرعت و جسارت استنتاج از یافته ها و داشته ها نیز در این فرآگرد به کمک او می آمد ،کنجکاوی و ماجراجویی غیر معمولی شرلوک هلمز را نیز می توانیم از دیگر دلایل موفقیت او دانست . روش تحقیقی که مطالعات فرهنگی  از آن سود می جوید روش کیفی است که وام دار نشانه شناسی،تحلیل گفتمان ، تحلیل محتوا و... می باشد. در مطالعات فرهنگی مشاهده دقیق از پدیده های یکی از ارکان لاینفک این رویکرد می باشد ، هر آنچه را که رخ می دهد پژوهشگر می بایست به آن اهمیت داده و به ضبط و ثبت آن اقدام کند  . پژوهشگر مطالعات فرهنگی می بایست از نگاه یک کارآگاه فرهنگی به امور نظر داشته باشد تا بتواند به کشف معانی پنهان امور دست پیدا کند وگرنه آنچه که در منصه ظهور چیدمان شده است را همه کس ردیابی می کند. شرلوک هلمز همواره یابنده اسراررخداد های جنایی بود ولیک هیچگاه به صورت رسمی با نهاد قدرت(اسکاتلند یارد) همکاری نمی کرد. اما آنها همواره از موفقیت های او سود می جستند بنظر این رابطه نسبتی است که بین مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی بر قرار است گرچه هردو از یک بستر نسبتا مشترک بر خوردارند اما آنکه به کار نهاد های قدرت می آید جامعه شناسی است تا به تبیین و تثبیت وضع موجود کمک برساند یا اگر انتقادی دارد در راستای دپارتمانهای آکادمیک مطرح گردد که به باز تولید نهاد قدرت کمک می رساند. اما مطالعات فرهنگی آنچه را که کشف می کند و افشا می کند بدون ملاحظات سیاسی مرسوم انجام می دهد شاید یکی از دلایلی که از ویژگی های مطالعات فرهنگی را سیاسی بودن می دانند همین باشد. مطالعات فرهنگی کارآگاهان خصوصی جامعه هستند و جامعه شناسان پلیس های رسمی جامعه . بستر پژوهش مطالعات فرهنگی جامعه و امر فرهنگی می باشد اما بستر فعالیت شرلوک هلمز را امر جنایی تشکیل می داد. این به آن معنا نیست که در عرصه فرهنگی جنایاتی رخ می دهد از نوع پلیسی مرسوم آن بلکه  همانگونه که ژیل دلوز می گوید می توان سیر جامعه را از جامعه انضباطی به سوی جامعه کنترلی دانست که در آن پدیده های فرهنگی ساخته شده به صورت خیلی طبیعی جلوه می کنند . طبیعت زدایی از امور فرهنگی که درگفتمان غالب شکل یافته و نشان دادن  برساختگی آنها می تواند جلوه ای از فعالیت کارآگاهان فرهنگی باشد.

 

اما امان از دست این« سرکار دودو های» فرهنگی که خود نیاز به نشانه شناسی  و افشاء دارند.


نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ مطالعات فرهنگی


 

لویی آلتوسر فیلسوف فرانسوی(۱۹۱۸ - ۱۹۹۰) که تحت آموزه های  کارل مارکس قرار داشت از جمله افراد موثر بر آرا و نظریات اصحاب مطالعات فرهنگی محسوب می شود. نظریات  آلتوسر با نفی اقتصاد گرایی مارکسیسم ارتدوکس باب نوینی را در این رویکرد بنا نهاد از نظر او برای آنکه از شر تببین های محض اقتصادی رهایی یابیم می بایست پروبلماتیک ما از ذات گرایی یا ذات باوری به ساخت گرایی تغییر یابد. از این دیدگاه جامعه مجموعه ای از روابط میان ساختارهاست که این ساختارها از دیدگاه  آلتوسردر جامعه از سیاست،اقتصاد و ایدئولوژی تشکیل شده اند. بر این اساس آلتوسر موفق شد که گفتمان زیر بنا و روبنای مارکسیستی مسلط آن زمان را با تغییر پروبلماتیک دگرگون سازد. از این رو ایدئولوژی تنها بازنمای صرف زیر بنا (شیوه تولید) نمی باشد، بلکه بعنوان تداوم بخش زیربنا(اقتصاد) عمل می کند در واقع ایدئولوژی باز تولید ساختار اقتصادی است نه بازتاب آن .

 

از دیدگاه آلتوسر مجموعه ای از آراء،تفکرات، مفاهیم ،تصورات و... هر عصر اجزاء تشکیل دهنده ایدئولوژی است و یا به نوعی همان فرهنگ مسلط عصر خود می باشد که کار اصلی آن پنهان کردن و طبیعی نشان دادن تضاد ها در زندگی افراد است. آلتوسر نحوه عملکرد ایدئولوژی را نا خودآگاهانه می داند بنابراین می توان ایدئولوژی را آیینه روابط افراد یک جامعه در وضعیت واقعی زندگیشان در سطح مفاهیم و تصوراتشان قلمداد کرد. او هر ایدئولوژی را نیز دارای پروبلماتیک منحصر بفرد خود در هر دوره می داند که به تقویت پرسشهایی و حذف پرسشهایی دیگر اقدام می کند و هر دوی این حذفها و تثبیت ها به قوام ایدئولوژی درعصر خود کمک می نماید. اما در نهایت از دیدگاه آلتوسر این اقتصاد است که تعیین می کند که ایدئولوژی مسلط هر عصر کدام باشد.

 

اما آنجای که مطالعات فرهنگی از آلتوسر استفاده می نماید در راه واسازی ایدئولوژی یا فرهنگ مسلط هر دوره است. او با مطرح کردن(Symptomatic reading) راه این شالوده شکنی ایدئولوژی را به ما نشان می دهد. همانطور که گفته شد هر ایدئولوژی دارای پروبلماتیک خاص خود است که از ساختار نظری شکل یافته و بافت های پیچیده و غامض اجزای تشکیل دهنده ی متضاد و پارادوکسیکال هر متنی را توجیه می کند وهمچنین عملکرد ایدئولوژی ناخودآگاه است. بر این اساس فرد در قرائت ابتدایی از هر متن ایدئو لوژیک گفتمان آشکار در متن فرهنگی را می بیند ولی می تواند از شکافها ،خلاءهای  ، محذوفات و...همان متن، به دلایل ثانویه و ناخودآگاه فرهنگی دست پیدا کند. در واقع دلیل اصلی رفتاری هر کنش بر اساس آرای لکان در پس پشت همان ظاهر وآشکارگی رفتار نهفته است که ناخودآگاه فرد را تشکیل می دهد. این دست یابی به منزله عدم بسیط بودن ایدئولوژی و راه یابی به پشت آن و یافتن روابط پنهان و تحریفات انجام شده  توسط آن است. درهمینجاست که مطالعات فرهنگی بر اساس دیدگاه آلتوسری به واسازی ایدئولوژی مسلط و فرهنگ غالب در هر مکان و زمان اقدام می نماید و راههای مقاومت و رهایی از سیطره و قدرت را جستجو می کند 

 


نویسنده : عباس جان نثاری - ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نظریه‌پردازان و مطالعات فرهنگی